|
" حمید مصدق خرداد 1343" " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق" من به تو خندیدم
یادم می آید در یک برنامه رادیویی ، حدودا پاییز سال پیش ؛ موضوع بحث بر سر این مطلب بود که: "شما آخرین بار کی صدای خدا را شنیده اید؟" افراد مختلف تماس میگرفتند و نظرات مختلفی میدادند،یک آقایی تماس گرفتند و فرمودند که: "من آخرین بار صدای خدا رو چند روز پیش وقتی دختر کوچولوم زیر کمد بود و کمد به سمتش برگشت و در این حین در کمد باز شد و دختر من داخل کمد جای گرفت و اتفاقی براش نیافتاد شنیدم..." من آن لحظه فقط گریه میکردم و داشتم فکر میکردم که وای خدای من چقدر هر روز من پر از صدای خداست و من غافلم...تا شبش با اشتیاق برای اطرافیانم تعریف میکردم و چند بار اولم کلی تلاش میکردم که دوباره اشک هایم سرازیر نشوند... توجه به این نشانه ها یک باور و حس خاص تو وجود آدمی به وجود می آورد... اینکه خدا به فکر و یاد ماست و هر لحظه همراه ما، با فکر کردن و شناختن این نشانه ها به تصویر کشیده میشه...قابل درک و ملموس تر میشه...و چه کسی است که از درک این موهبت و همراهی احساس آرامش الهی نکنه؟
امروز بار دیگر به یاد این مطلب افتادم... انگار این روزها خیلی هامون دلمون گرفته...دلتنگ شدیم... علت آن چیست؟..به خاطر کیست ؟.... شاید وقتی دقیق و عمیق تر فکر میکنیم میبینیم که میدانیم برای چه کسی و چرا دلتنگیم... ... شایدهمگی دل هایمان عمیقا برای خدا تنگ است... اصلا همه ی دلتنگیهایمان از آن است که دل هایمان برای خدا تنگ است... شاید مدتی باشد که صدایش را نمیشنویم...خوب نمیشنویم... و در این میان گاه عمدا نمیخواهیم بشنویم... اما انگار هر چه تعمدأ گوش هایمان را میگیریم بیشتر دلمان تنگ میشود... . .. ... دل تنگیم چون یادمان رفته ما در قلب خداییم..... . .. ... اینها را بیان کردم که بگویم یادمان باشد که ما در قلب خداییم...که خدا در قلب ماست...که اینقدر عاشق هم هستیم که به نا مهربانی های زمینی هم رنگ زیبایی بزنیم...هر چه قدر هم که سخت باشد...چون ما عاشق اوییم... اینها را بیان کردم که بگویم بیاییم به صدای خدا در زندگیمان دوباره با دقت گوش دهیم... به همه ی صدا ها... شاید کم کم یاد بگیریم پاسخی شایسته نیز ادا کنیم... اینها را بیان کردم که بگویم تا هنوز این موهبت را داریم که دلمان برای او تنگ شود به او بیاندیشیم.... شاید دیگر فرصتی پیش نیاید... اینها را بیان کردم که بگویم من بعضی چیز ها را وقتی کاملاً درک میکنم که برای شما تعریف می کنم... پس بینهایت سپاسگزارم که سخاوتمندانه به من فرصت میدهید تا بیشتر درک کنم...بفهمم... به خاطر بسپارم...
چشمانش پرازاشک شعف و شادی همچو دو چراغ، زینت بخش و آذین مجلس است... چشمانش با اشتیاق مسیری را که فرشته ی کوچک او میپیماید دنبال میکند... یاد روزی است که خدای مهربان فرشته را به او وهمسرش هدیه کرد...به حرمت عشق آن دو... آنها با تمام وجودشان او را پرورش دادند و برایش از عشق زمزمه کردند... چقدر لحظه ها پر شتاب میگذرند... واینک فرشته کوچک نازنینش عروس مجلس است...و یا شاه داماد این بزم... چه لحظات میمون و مبارکی هستند برخی از این لحظه های پر شتاب... پر از برکت و مهربانی ...که همه وام دار عشق اند... انگار هر آنچه از نکات ریز مفهوم عشق و زندگی از قلم افتاده است را در این لحظات با نگاه مهربانش به فرشته ی کوچکش القا میکند...همراه با بهترین آرزوهایی که نه تنها قلم بلکه خیال نیز از بیان و تصویر آن عاجز است... اما وقتی پیشانی عروس و داماد را میبوسد از میان آن همه آرزو به سختی دست به انتخاب میزند... و میگوید... انشاا...خوشبخت باشید...وچه خردمندانه، آرزوی وجود همه نکوییهاوزیبایی ها را در تنها یک کلمه بیان میکند... و میگوید... .به پای هم پیر شوید...وچه زیبا آن دو را از جوانی تا به پیری به هم پیوند میدهد و همراه میکند... و میگوید... عاقبت به خیر باشید...و چه ساده امید به پایان نیک و زیبای سختی ها و فراز ونشیب های زندگی را معنا میبخشد... و در نهایت دست عروس و داماد را در دست هم میگذارد ... پی نوشت: - تقدیم به همه پدران و مادرانی که روح و جان فرزندانشان را با عصاره عشق و مهربانی سیراب کردند تا به مدد آن ،آنها نیز آنچه از عشق آموختند را صادقانه ، با تمام وجود و بی کم و کاست نثار همراه همیشگی زندگی خویش گردانند... -- بهانه این پست جشن عروسی یکی از دوستانم بود که باعث شد فکر کنم به آنچه که قسمت دیگری از مفهوم زندگی است...
و سپاس خدایی را که وعده اش حق و مهربانی و لطفش بی پایان است.... خدا یا شکر... و اما چند ساعتی است که خبری رو دریافت کردم که به خاطرش خودم و خانواده از خوشحالی در این حالت هستیم.... صمیمانه و با تمام وجود قبولی عاطفه نازنینم رو در کنکور تبریک میگم ... آرزو میکنم به همه خواسته های ارزشمندش دست پیدا کنه... و در سایه حق پیروز و موفق باشه... خدا یا شکر......خدا یا شکر...برای همه چیز...
میخواستم از حضرت علی (علیه السلام ) بنویسم... از شب های قدر... از پیوستگی این دو... آنقدر کلمات را جا به جا کردم که جمله ای در خور و شایسته بیابم....اما...اما متوجه شدم نه...در توان من نیست... دانستم و یقین کردم که سخن گفتن و نوشتن در باره ی کسی که خود خداوند سخن برمنبر،خداوند پرستش در محراب ،خداوند کار در زمین،خداوند پیکار در صحنه،خداوند وفا در کنار محمد،خداوند مسئولیت در جامعه،خداوند قلم در نهج البلاغه،خداوند پارسایی در زندگی، خداوند دانش در اسلام ،خداوند انقلاب در زمان،خداوند عدل در حکومت،خداوند پدری و انسان پروری در خانه و ... بنده خدا در همه جا و همه وقت....است؛ کار من نیست... نوشتن از شبی که قدر است ؛ شب سرنوشت است، شب ارزش است و از هزار ماه برتر است ؛ از عهده من خارج است... شناخت میخواهد و درک عمیق... که من هیچ کدام را ندارم...فقط عشق نوشتن از علی(علیه السلام) را دارم...فقط! شرمنده شدم... یاد دعای دکتر علی شریعتی افتادم: خدایا: به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟ آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناختن مسمّی ها؟ خدایا: کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟ مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟ خدایا: مسئولیت شیعه بودن را _که علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن است و علی وار پرستیدن و علی وار اندیشیدن و علی وار جهاد کردن و علی وار کار کردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت کردن است_تا آنجا که در توان این بنده ی نا توان علی است، همواره فرا یادم آر....
پی نوشت:جمله های نقل شده از دکتر علی شریعتی ـخدایشان بیامرزادـبرگرفته از کتاب نیایش ایشان میباشد...
سلام عزیزم...میخواهم حرفی را بگویم اما... لطفا نگو خوشبینم...لطفا فکر نکن که از سر خوشی نمیدونم دارم چی میگم...لطفا فکر نکن اصلا نمیفهممت و شرایط رو درک نمیکنم...قبول...من شرایط تو رو کامل درک نمیکنم اما سعی خودم رو میکنم...تو منو خوب میشناسی... منم یکی شاید مثل خودت ... میگم شاید مثل خودت چون تو وپاکی و ایمانت رو بهتر و بالاتر از خودم میدونم...اینا رو هم از سر تعارف نمیگم....چون الان اصلا لزومی برای این کار حس نمیکنم... من نه سالک و عابدم و بنده آسمونی که با یک غنای روحی و با یک منظر آسمونی حرف بزنم و نه آنچنان غرق در مسائل مادی ودنیایی و... که متوجه نباشم دور و برم چه خبره... پس این دفعه اگه دوست داری حرفای تکراریم رو یک جور دیگه بخون... نمیگم به چیزای خوب دیگه ای که خدا بهت داده فکر کن چون خودت فکر مبکنی ...به وجود مادرت...حضور پدرت ...سلامت بدنت...موهبت عشقت و... فقط می خوام بدونی ومیدونم که میدونی اما یکبار دیگه برات بگم که این ها همه عین زندگیه...همه این غم ها و شادی ها و اشک ها و لبخند ها مفهوم زندگیه ...همه ی آدم ها هزار تا آرزو دارند که مثل تو خیلی براشون مهمه ودوست دارند بهشون برسند ...به خیلی هاشون میرسن به خیلی هاشون هم نمیرسن و خیلی هاشون هم به مرور زمان و در آینده بهشون میرسن...این یک قانون کلیه...این زندگی ماست...اینکه گاه بخندیم...گاه گریه کنیم... گاه از خوشحالی آواز بخونیم و گاه در گوشه ای در تنهایی خودمون اشک هایی که روی گونه هامون میغلتد رو با دستامون پاک کنیم...این زندگی ماست که دلمون بگیره از اینکه چرا به خواستمون سریع نرسیدیم...این زندگی ماست که خوشحال باشیم اینکه خدا این اجازه رو به ما داده تا عشق رو حس کنیم و عاشق باشیم...اینکه گاهی دلتنگ خدا باشیم...اینکه حس کنیم این حق ما نیست و این از عدالت خدا دوره و....چیزی که خیلی از آدم ها حس میکنند و بهش فکر میکنند و... یکی که موقعیت اجتماعی داره اما دوست داره به جاش پدرش زنده بود تا همراه و تکیه گاهش باشه... یکی پول داره اما حاضره همه داراییش رو بده تا یکبار دیگه عزیزش رو سلامت ببینه... یکی نه پول داره و نه ...اما وجود پر مهر مادرش گرما بخش لحظه هاشه... یکی .... همه و همه هم وقتی به چیزایی که نداریم فکر میکنیم میگیم خدا...پس عدالتت چه مفهومی داره و حق من...سهم من این نیست... اما اینها همه واقعات زندگیه...هر کس یک جوری بهره منده...والبته بعضی ها هم خیلی ناچیز...شاید هم ما فکر میکنیم ناچیز ...چون بعضی از دارایی ها و رضایتمندی ها قابل دیدن نیست... ما به سادگی درک نمی کنیم و نمی فهمیم... پس عزیزم بدون که خیلی از بنده های خدا احساسی شبیه تو دارند...اما واقعیت اینه که نمیشه مفهوم و تعریف زندگی رو تغییر داد... تو خوشبختی که خدا به واسطه مادرت ، تو رو در آغوش میگیره... تو خوشبختی که پدرت تکیه گاهته...که وقتی میبینه ناراحتی تو رو سعی میکنه رفعش کنه حتی بادادن پیشنهاد رفتن از ایران و دور بودن یک دونه دخترش که وجود و نفسش به حضورو وجود او گرمه ... عاطفه جان خیلی ها تو حسرت همین دوتا نعمت هستند...برای خود من همین دو تا نعمت جایگزین همه ی چیزهایی هستش که دوست دارم داشته باشم .... نوشته های ماه پیشت رو بعد از دیدن عشقت رو دوباره بخون...یادته که با تک تک سلول های وجودت خوشحال بودی و شاکر همین خدایی که الان ازش دلگیری...با تمام وجود عشق رو حس میکردی و میگفتی واقعا هر چیزی آدم میخواد همون میشه...میگفتی خدایا برای تمام داده ها و نداده هات شکر... چقدر خوبه که با خدا اینقدر صمیمانه صحبت میکنی و براش از دلتنگی هات میگی...جز این هم نباید باشه ...اینا همه ارزشه... همه زندگیه ...همه طبیعیه...اما لطفا فراموش نکن که... خدا میفهمدت...دوست داره...دیشب هم تو آغوش خودش همه ی اون حرف ها گفتی... حیفه زمانت روبا این افکار تلف کنی... زمانی که می تونه بهترین ثانیه هات باشه .... میدونم گاهی تو بعضی از شرایط اینطور فکر کردن سخته...سخته که باور داشته باشیم خدا داره بهترین رو برامون آماده میکنه چون از قبل بهترین رو با فکر و اندیشه و سطح خودمون برای خودمون تعیین کردیم......سخته که صبور باشیم و بپذیریم...سخته که حکمت هایی رو که نمی فهمیم رو قبول کنیم...اما... نمیدونم شاید من اشتباه میکنم...اما با حس و فهم و تجربه اندک خودم از زندگی این گونه درک کردم... همه چیز را باید زندگی کرد. زندگی ، فرصتی ست کوتاه و تکرار ناپذیر. برای دیدن خدا هم نیازی نیست تو ابرها چشم چشم کنی... خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. خدا در عطر خوش نان است ، آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی .... خدا را جای دگر باید جستجو کنی .... و سرانجام اینکه باور کنی که چقدر دوست دارم و برایم ارزشمند و عزیزی...مراقب خودت باش... ببخشید ...ببخشید......................ببخشید...لطفا من رو ببخش...من هر چند وقت یکبار یادم میره که .... پی نوشت: - من صبح جمعه اینها روبرای عاطفه عزیزم نوشتم و فرستادم اما بعد تصمیم گرفتم اینجا هم بنویسم...برای خودم....برای ...برای اینکه خودم هم فراموش نکنم... همه چیز را باید زندگی کرد...همه چیز را باید دوست داشت... -- قطعات ادبی به کار رفته نقل قول است...متاسفانه منبع آن را دقیقا نمیشناسم... --- متن طولانی شد و شاید خسته کننده... ---- خودم میدونم که جسارت کردم...
میان ایمیل هایی که دریافت کرده بودم عنوان یک ایمیل که از طریق کلاس اینترنتی یکی از اساتید بسیار ارزشمندو ارجمند سابقم برایم ارسال شده بود توجهم رو به خودش جلب کرد... ایمیلی با این عنوان که: با هزار تومن چی کار میشه کرد؟... روی آدرسی که تو صفحه لینک داده شده بود کلیک کردم... آدرس متعلق به موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان(محک) بود.... با دیدن صفحه این جمله معروف"هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم" که بارها تو تبلیغات تلویزیون دیده بودم تو خاطرم نقش بست... شرح جامعی از تاریخچه موسسه و نحوه تاسیس و نحوه خدمت رسانی و جلب مشارکت و ...تو صفحات مرتبط با سایت در اختیار مراجه کنندگان قرار گرفته بود... در شرح یکی از روش های جلب مشارکت به نام عضویت نوشته شده بود هر فرد میتواند با پرداخت حداقل ماهيانه 10.000 ريال به خانواده بزرگ محک بپیوندد و در تامين نيازهاي ضروري و روزمره موسسه محک قدم برداردو توضیح داده بود هزينه يک دوره شيمي درماني هر کودک به صورت آزاد بين 30 تا 40 هزار تومان است که با عضو شدن حداقل 3 نفر و پرداخت منظم حق عضويت (حداقل 120.000 ريال سالانه) اين هزينه تامين مي شود..... این مبلغ واقعا ناچیزه اما قدرت این رو داره که دل خانواده هایی که شاهد درد فرزندانشون هستن رو از بابت هزینه درمان آسوده بکنه... به همین سادگی...تنها با مبلغی ناچیز...با اندکی که در توان داریم... حس میکنم ارزش این رو داره که بهش فکر کنیم و در موردش تصمیمی بگیریم...با دوستانمان مطرح کنیم و حتی چند نفری برایش برنامه ریزی کنیم... شاید خیلی وقت ها دنبال یک فرصت اینچنینی بودیم اما موقعیتش فراهم نشد...یا مثل خیلی از تصمیم های قشنگ دیگر زندگیمان ساده از کنارش گذشتیم ...اما شاید اینبار بتوانیم عشق راتجربه کنیم...بتوانیم فرصت ها را از دست ندهیم... من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم. من از خدا برکت خواستم و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم . پی نوشت:متن پایانی قسمتی از نوشته ای با نام موهبت برگرفته از کتاب عشق بدون قید و شرط ۲ است....
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی مقابلش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی و بگویی دلت برایش تنگ شده...بگویی که دوستش داری... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش… برای حرف زدن با او منتظر نمیشوم...وقت قبلی هم نمیخواهم... خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم… خدا را دوست دارم ،به خاطر اینکه همیشه صبورانه منتظر من است... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به کسی نمیگوید که من... نمی كند… خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ،وقتی هنگام دلتنگی هایم از او یاد میکنم بدون اینکه به رویم بیارورد که یک مدتی غافل بوده ام دلم راپر از آرامش میکند... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه، اگر غافل شدم مرا میبخشد...به من فرصت دوباره میدهد... و بدون اینکه گذشته را مرور کند مرا می پذیرد... خدا را دوست دارم، به خاطر اینکه به قول مرحوم دکتر علی شریعتی اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم او هست... او جانشین تمام نداشته های من میشود... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم… و......................و........................و................. ...................................و...................................... ..............و..........................و..........................و................... .......و.............و.................و.................و................و........................... خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...
من منتظرم... منتظر بهترین دوستم... دوستی که وقتی به مفهوم کلمه دوست فکر میکنم اولین نامی که تو ذهنم نقش میگیره نام اوست.... یک دوست ارزشمند وواقعی... اگه تا حالا اینجا به من سر نزده شک ندارم که فرصت نکرده ... من او را میشناسم... به صداقتش هم ایمان دارم... آنچنان صداقتی که میدونم حتی اگر فرصت هم داشته و فراموش کرده، حتما به من میگه که فراموش کرده بوده .... بر عکس دوستی که کاملا فراموش میکرد و بعد میگفت اصلا فرصت نداشتم.... شاید نتیجه یکی باشه اما...اما برای من فرق هست بین این دو... من تو شرایط اول منتظرم و منتظر باقی میمونم....مثل همین الان... اما تو شرایط دوم دیگه منتظر باقی نخواهم ماند.... نه به خاطر اینکه آن دوست فراموش کرده بود و میگفت فرصت ندارد بلکه تنها به این خاطر که او را هم میشناختم.... و شناخت...مفهوم پیچیده و عجیبی است.... جالب است که در پی آن از دو نتیجه یکسان ، دو احساس و رفتار کاملا مجزا و متفاوت حاصل میشود... ... ..... اشتباه نشود .....من همچنان منتظر بهترین دوستم هستم....دوستی که اگر به قداست کلمه "دوست" ایمان نداشتم برای نامیدن او به دنبال واژه ای مقدس تر میگشتم.... خوشحالم و خدا را شاکر به خاطر حضورش و به خاطر تمام صداقتش و به خاطر... من منتظرم.... پی نوشت: عصر روز جمعه،ششم شهریور سال 1388 انتظار من به پایان رسید... یک بار نه...بلکه هزاران بار دیگه باید بگم : خوشحالم و خدا را شاکر به خاطر حضورش و به خاطر تمام صداقتش و به خاطر......
داستان عرفانی بسیار زیبایی است درباره یک رهرو معنوی که خارج از منزلش عبادت میکرد . او همچنان که مشغول عبادت بود ، توجه کرد که صفی از گدایان ، کسانی که دچارنقص عضو و ذهن ، یا روح و قلب بودند ، از مقابلش می گذشتند. او به آن جمعیت انسان های درد کشیده نگاه کرد،صدایش را بلند کرد وخطاب به خدا ناله کنان گفت:"خداوندا چه طور ممکن است که خالق مهربانی مانند تو این چیزها را ببیند و هیچ کاری برای شان نکند؟" . . بعد از سکوتی طولانی صدای خدا شنیده شد که گفت:"من کاری برایشان کرده ام .من تو را آفریدم" دنیا پر از بدبختی و سختی های جسمی و عاطفی است.وقتی به آنچه انسان ها به ناچار تحمل میکنند فکر میکنم،گرسنگی،جنگ،مرگ عزیزان،سو ءاستفاده،شکنجه و ...حیرت میکنم چه طور زندگی همچنان ادامه دارد.همه مکاتب بزرگ معنوی به واقعیت رنج انسان ها اشاره دارند و هر یک از ما فکرمان به نوعی به آن مشغول است. البته زندگی چیزی بیشتر از رنج کشیدن است.زندگی همچنین شامل شادی،خنده و بازسازی هم هست . زندگی حاوی آرامش و زیبایی و رضایت هم هست. زندگی حاوی انسان هایی است با وجدان های آگاه از رنج دیگران که مایلند کاری بکنند.ما دست های خدا هستیم،ما صدا و چشم های او در زمین هستیم.از آنجا که از رنج آگاهیم،قابلیت مهربانی و شفقت را هم داریم.از سر مهربانی میتوانیم دست ها را دراز کنیم و آنها را ولو برای مدتی کوتاه ،در اختیار کسی قرار دهیم که نیازمند نوازش یا سبک شدن بارش است. میتوانیم کلامی محبت آمیز یا دلگرم کننده به کسی تقدیم کنیم یانگاهی که میگوید: "من میبینم که چه مشکلی داری.کمکی از من ساخته است؟" وقتی عملی از سر شفقت یا مهربانی انجام میدهیم،به عشق خدا تجسم میدهیم. خداوند دستی جز دست های ما ندارد.شما از دست هایتان چطور استفاده میکنید؟ ***برگرفته از کتاب قلب بخشنده / نوشته خانم ام.جی.ریان
|
About
رسالت من این خواهد بود Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
کاربران آنلاین: بازديدها : |