تبليغاتX
...دانی از زندگی چه میخواهم

...دانی از زندگی چه میخواهم

اين يك درد دل است...يك درد دل  كه نوشته ميشود  اما در ميان تمام گله هايش، هيچ گاه  مرداني كه  نجابت و مردانگي را معنا ميدهند  و حمايت هايشان مايه ي آرامش زنان  است را فراموش نميكند و با تمام وجود براي آنان احترام قائل است ...  

اين يك درد دل است...قليان يك احساس فمنيستي نيست...فقط يك درد دل ساده...تاريك نمايي برخي قسمت ها هم دقيقا به همين دليل است...ميدانيد كه سر درد دل كه باز شود مطالب با سوز و گداز بيشتري بيان ميشود اما بي شك واقعيتيست كه هست!!!!...

***

نميدانم چه شد و چرا كار به اينجا كشيد كه گروهي به نام آيين و گروهي ديگر به نام آزادي اين اجازه را به خود دادند كه وجود و هويت زن را به بازي بگيرند  و نميدانم چرا ما زنان هم پا به پايشان بازي كرديم...

 

من  به عنوان يك زن گله دارم...گله دارم  از تويي كه به  جرم تفاوت و به نام دين مرا در چارچوبي مطابق خواسته هايت محبوس كردي...از تويي كه مرا ضعيفه خواندي و ناقصم انگاشتي... كتاب را از دستم گرفتي كه نخوانم ...كه ندانم...كه ندانم اين حقوقي كه براي خودت لحاظ كرده اي حق تو نيست...كه ندانم تو مرا گاه از ساده ترين حقوقم محروم ميكني و پايگاه قدرتي  كه سالها ست، شايد به اندازه ي تاريخ ، با انكار من براي خود ساخته اي را، مستحكم مي كني...

زمان ميگذرد وتو در بطن جامعه هستي و من را در حصار خانه ميگذاري...

پس خيلي عجيب نيست كه تفكر غالب جامعه هم بر اساس باور تو شكل گيرد......

 اكنون من مانده ام و جامعه اي كه  باور و نگاهش به من ،مانند توست...

جامعه اي كه تو در آن سهم بيشتري داري...جامعه اي كه همه جوره به تو حق ميدهد...جامعه اي كه  درآن تو گناه ميكني و من مسئولش خواهم بود!!!جامعه اي كه در فرهنگ لغاتش حيا و نجابت مفهوم متفاوتي دارد و آن هم مختص زنان و دختران است...

جامعه اي كه آنقدر به تو ميدان ميدهد و در مقابل رفتار هاي زشتت سكوت ميكند كه من ديگر در آن احساس امنيت نميكنم...

جامعه اي كه دادخواهي مرا از هتك حرمت هاي تو  به حساب بي حيايي و عدم نجابت من ميگذارد و من از بيم انگ خوردن مجبور به سكوت ميشوم...

دلم بيشتر از اين ميسوزد كه هيچ كجاي آيين چنين چيزي  نبود ونيست و به نام آيين سهم مرا از زيستني طبيعي دريغ كردي...

دلم از اين ميسوزد كه هيچ وقت نفهميدي كه تفاوت ميان من و تو مايه ي برتري هيچ كداممان نيست...فقط يك تفاوت است كه مانند  همه ي تفاوت ها ميتواند مايه ي زيبايي شود...

...

من به عنوان يك زن گله دارم...اما اينبار ازتويي كه به نام آزادي همه ي ماهيتم را ستاندي...به نام آزادي اسيرم كردي...

تو طور ديگري انسانيتم را از من ربودي و براي من تنها جسمي باقي گذاشتي كه زن بودنم را در آن خلاصه كنم...تو مرا برده ي خود كردي...البته به شيوه اي مدرن ...

من همچنان محبوسم...تنها فرق اين حصار ديوار هاي  شيشه اي اَش است ...شايد از پس اين ديوار هاي شيشه اي دنيا را راحت تر ببينم اما با اصابت تكه سنگي كوچك ،شيشه هاي شكسته شده بيشتر زخمي ام ميكند...

اين هم آن چيزي نبود كه من به دنبالش بودم...

من به عنوان يك زن گله دارم...از خودم...از خودم به خاطر تمام قصور هايم...به خاطر تمام سكوتهايم...به خاطر تمام حرف هاي نا به جايم و به خاطر  تجاوز از مرزهايي كه انسانيتم را خدشه دار كرد...

 

...

در هر حال من همچنان به دنبال حق نا حق شده ام در تاریخ هستم...

جدلي نيست...من با عشق و مهرباني حقم را باز خواهم ستاند...

ميگوييد گاه جنگيدن لازم است...؟؟!حق داريد اما راه و رسم من جنگ نيست...

خداي مهربان رسم و مرام مرا در عشق و مهرباني نهاده است...

 

 بعدنوشت:

(این بعد نوشت را در روز جمعه پانزدهم مهرماه در پاسخ به تمام کامنت های سرشار از تعجب دوستان عزیزم ثبت کردم...)

اغلب دوستانم از اين پست متعجب شده اند!!!

حتي نگران شدند كه مرا چه شده است که  چنين مطلبي  رادر وبلاگم نوشته ام...مطلبي كه بر خلاف قالب كلي مطالب معمول من است...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:28 توسط زندگی| |

مدتي است كه روزهايشان پر از عشق است...پر از عشقي پاك و ناب...

شروعش پيشتر از اين تاريخ بود اما  اولين نشانه ي  "ما"شدنشان را بی تبار در ششم تير ماه با تصوير  حلقه هايي كه تاريخ عقدشان در آن حك شده بود در صفحات بلاگفا ماندگار كرد...

 

 

ميدانيد...مهرباني هايشان بي نظير است...بديع و سرشار از خلوص...

چند روز پيش تصوير كارت دعوت عروسيشان را برايم فرستادند...به نشان دعوت...

 

 

 

اگر عروسي در تهران برگزار ميشد بي شك اول به اين فكر ميكردم كه چه بپوشم!!!!

اما اينبار به اين فكر كردم حال كه نميتوانم در بيست و يكم شهريور ماه در دنياي حقيقي  در اصفهان باشم ،از طريق دنياي مجازي اين جشن عروسي را از دست ندهم...

اینجا بیایم و به ياد تمام مهرباني هايشان...به نشان احترام و قدر شناسي از محبتشان ،سفره ی عقدی بگشایم و بگویم که به یاد شما هستم و از اینکه قابل دانستید و مرا در شادیتان شریک دانستید خیلی خوشحالم و شریک شادیتان به همان سبک و سیاق اشنایی هایمان هستم...

...

امروز بيست و يكم شهريور ماه است...

امروز محمد و بيتبار به عقد دائم و ازدواج هم در مي آيند...

امروز محمد و بيتبار  پيمان عشق ميبندند...پيماني كه آرزو ميكنم تا ابديت با عشق و مهربانی ماندگار باشد...

امروز قرار است محمد به گفته ی خودش بر سر سفره ي عقدش همه ي ما را دعا كند...

داماد به این مهربانی دیده بودید؟؟؟؟!!! 

...

حس خوبیست کنار سفره ی عقد دعا کردن و بهترین آرزوها را به هم هدیه کردن...

حس خوبیست که به هر بهانه ای دنیایی از انرژی و احساسات مثبتت را به دوستانت هدیه دهی......

من هم میخواهم  انها را دعا کنم...

 

اجازه بديد اول یک سفره ی عقد به نشان سفره ی عقدی که امروز بیتبار و محمد بر سر آن مینشینند و با هم پیمان میبندند اینجا بگشایم ...

بسم الله الرحمن الرحيم

قال رسول الله (ص) :النكاح سنتي فمن رغب عن سنتي فليس مني

اللهم الف بینهما کما الفت بین قلوب المومنین والمومنات و کما الفت بین آدم و حوا و کما الفت بین ابراهیم و ساره و کما الفت بین یوسف و زلیخا و کما الفت بین محمد المصطفی صلی الله تعالی علیه و سلم و خدیجه الکبری و کما الفت بین علی المرتضی و فاطمه الزهراء رضوان الله تعالی علیهم اجمعین. اللهم اجعل هذا العقد میمونا مبارکا و اجعل بینهما الفه و محبتا و قرارا و لاتجعل بینهما نفره و فرارا بارک الله لهما و بارک علیهما و جمع الله بینها بالخیر. اللهم ارزق لهما ذریه طیبه انک سمیع الدعاء ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین و اجعلنا للمتقین اماما سبحان ربک رب العزه عما یصفون و سلام علی المرسلین و الحمد لله رب العالمین.

 

...

امروز در کنار سفره ی عقد محمد و بیتبار عزیز از خدا میخواهم که آتش عشق را همیشه در قلب هایشان شعله ور کند و جز روی نیک بختی را نبینند...

از خدا میخواهم به حق مهربانی و بزرگیش ضامن خوشبختيشان باشد و بهترين موهبت هايش را تا ابديت به انها هديه كند...

از خدا میخواهم پيوند آسماني آنها را مبارك گرداند ودنيايي از عشق و مهرباني و آرامش را به انها ارزاني دارد...

و امیدوارم در دنیا و آخرت رستگار باشند...

 

 امروز با هم تنها با یک کلمه پیمان میبندند...با یک "بله"...

یک "بله" که میتواند شیرین ترین بله ی زندگیشان باشد اگر قدر بدانند...

یک" بله"  به نشان یک تعهد...عهدی  برای یک عمر زندگی ...در خوشی و ناخوشی...غم وشادی...بودن ها و نبودن ها... و خدا گواه این عهد و پیمان است...

...

بله...

...

پیوندتان مبارک...

خوشبخت و عاقبت به خیر باشید...

....

 

         

 

made by Laie

 

پی نوشت:اگر دوست دارید آرزوهای قشنگتون رو بهشون هدیه کنید...

من فردا تو مراسم پا تختی همین جا در ادامه مطلب به نام خودتون هدیه ها رو ثبت میکنم... 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 14:58 توسط زندگی| |

 

دور و بر همه ي ما آدم هايي هستند كه  خيلي دوستشون داريم...

مثل پدر ...مادر...دوست...همسر ...و...

مهر و عشق بين ما و بعضي از اونهايي كه دوستشون داريم _مثل پدر و مادرمون _ اينقدر برامون  معمول و عادي شده  كه خيلي وقتا ممكنه نبينيم و حسش نكنيم...يك جورايي غرق مهربوني هاشونيم...مثل ماهي توي اب...

يك عالمه عشق و مهربوني  اين ميون جريان داره اما گاهي از جنسي نيست كه دل ما رو اونطور كه مثلا عشق به همسر به تپش مياره ،به تپش بياره... ممكنه اندازه ي اين دوست داشتن ها يكي باشه اما چون جنسش يكي نيست انگار يكي پر رنگ تر از ديگري به نظر مياد....

بريم سراغ اون عشق پررنگه...اون عزيزترينه...

همون كه دل هامون به خاطرش خاص به تپش در مياد و خيلييي زياد دوستش داريم و حاضريم براش از جون و دل مايه بذاريم ...حاضريم به خاطرش كارهايي رو بكنيم كه شايد براي كمتر كسي با اين عشق ،نمونه اش رو انجام ميديم...

 

به نوع رفتارخودمون با او كه برامون عزيز و بهترينه فكر كنيم...با اين تصور شايد بتونم بگم كه

به اين نتيجه رسيده ام كه درک خيلي چيزها آنقدر ها هم كه من فكر ميكردم عجيب نيستند...میشه راحت درک بشن...

مثلا...

خيلي عجيب نيست اگه  خدا توبه ي من رو قبول كنه و منو ببخشه...آخه منم كه تنها يك آدمم وقتي عشقم ،عزيزترينم،به خاطر رفتارهاي  دلگير كنندش  ازم معذرت خواهي ميكنه اونو سريع ميبخشم...

خيلي عجيب نيست وقتي خدا منو ميبخشه ،از كتاب اعمالم رفتارهاي ناپسندم رو پاك كنه...آخه منم كه تنها يك آدمم وقتي عشقم،عزيزترينم رو ميبخشم ،بعدش همه چي رو  فراموش ميكنم.... اينقدر كه عشقم،عزيزترينم هم فراموش ميكنه كه چه رفتاري كرده...

خيلي عجيب نيست كه خدا اينقدر در برابر رفتار هاي من صبوري ميكنه...آخه منم كه تنها يك آدمم در مقابل رفتارهاي هاي عشقم،عزيزترينم،مثالي از صبر ايوبم...

خيلي عجيب نيست كه خدا ستارالعيوب باشه و عيب هاي من رو آشكار نكنه...آخه منم كه تنها يك آدمم كاستيهاي عشقم،عزيزترينم رو پنهان ميكنم ...

خيلي عجيب نيست وقتي خدا منو آفريد با افتخار از آفرينشم ياد كرد و به خودش احسنت گفت...آخه منم كه تنها يك آدمم هم،از عشقم ،عزيزترينم،با افتخار ياد ميكنم و به وجودش ميبالم ....

خيلي عجيب نيست كه خدا به فرشته هاش بگه كه به من سجده كنند....اخه منم كه تنها يك آدمم،دوست دارم همه به عشقم،عزيزترينم،احترام بذارن و دوستش داشته باشن...

خيلي عجيب نيست كه خدا فرشته هاشو مامور كنه تا مواظب من باشن...آخه منم كه تنها يك آدمم،خيلي مراقب عشقم و عزيزترينم هستم...

خيلي عجيب نيست كه خدا بهترينها رو...بهشت و ايمان  و آرامش روبراي من آرزو داشته باشه....آخه منم كه تنها يك آدمم هميشه براي عشقم،عزيزترينم ؛دنيايي از عشق و آرامش و شادي رو آرزودارم...بهترين ها رو آرزو دارم....

و...

در ميان همه ي اين اتفاقات باور پذير...

خيلي عجيب نيست كه خدا از من انتظار داشته باشه كه تو بعضي مسائل در يك چارچوب خاص عمل كنم ...آخه منم كه تنها يك آدمم  از عشقم،عزيزترينم؛توقع دارم كه براي استمرار و عميق شدن عشق نابمون  تو بعضي مسائل به اصولي پايبند باشه...

خيلي عجيب نيست كه خدا عقوبت رفتار هاي نا پسند من رو به من متذكر شه و از جدايي بگه تا من به خودم بيام.......آخه منم كه تنها يك آدمم چون عشقم،عزيزترينم رو خيلي دوست دارم گاهي خيلي صريح براش توضيح ميدم كه حاصل بعضي از نامهربوني ها ممكنه جدايي باشه...بعد منتظر پاسخش ميمونم وعاشق اينم كه او بگه:...نه نميتونم!!!

خدا هم منتظر اين جواب از ماست...

 

...

...

با اين اوصاف  دیگه عجيب نيست و قابل درک ِ كه به يقين باور كنيم خدا عاشق ماست...

عجيب نيست كه به ياد بياريم ما هم  عاشق خداييم...

اما حقيقتش  يك چيزي هنوز عجيبه!!!!

عجيبه كه با اين همه عشششششششششششششششششق ؛چرا ما آدما گاهي جواب خدا رو نداده ،تن به جدايي ميديم؟؟؟؟؟؟؟

به خاطر همين نوشتم،خيلي عجيب نيست...

 

پی نوشت...

ماه عسلتون مبارک...

خیلی ها ماه عسلشون رو شروع کردند...

چند وقت پیش سر سفره ی عقد پیمان بستن و چند روز از  ماه عسلشون  میگذره...

 این سفره ی عقد همیشه پهنه...عاشقان !!!بسم الله...

سر سفره ی عقد،تو شب های قدر،آن دم که خدا را تلاوت میکنید به یاد من هم باشید...شاید به صداقت قلب پاکتان من نیز اجابت شوم...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 6:38 توسط زندگی| |

 

ايميلم رو كه باز ميكنم  ميبينم يلدا خانم عزيزم مثل هميشه لطف داشتند و براي من چندتا مطلب ارسال كردند... با اشتياق مشغول خوندن ايميل ها  ميشم...ميان ايميل هايي كه اينبار زحمت كشيدند و براي من فرستادند به  مطلبي برميخورم كه براي خودم خيلي جالب و قابل تامل مياد...

به نظرم  اين مطلب ارزش آن را دارد تا به آن فكر كنم...البته  بي شك همه ي ما پيشتر راجع به آنچه كه قصد نقلش را دارم فكر كرده ايم...شايد در قالب و چارچوبي ديگروبا ادبياتي متفاوت از اين...اما اين مطلب از اون دست حقايق زندگيست كه فكر كردن در مورد ش هيچ وقت تكراري نميشه و مختص زمان و دوره ي خاصی در زندگي  نيست...

در هر حال من آن را ازيك دوست عزيز هديه گرفتم و به دوستان عزيز ديگرم هديه ميكنم...

...

من نميدونم نسبت۱۰-۹۰ چقدر دقيقه!!!  امابه طور كلي  من به اين اصل و نتايج حاصل از آن ايمان دارم...

به عقيده ي من باور اين اصل حتي با نسبتهاي۲۰-۸۰ ، ۳۰-۴۰،۷۰-۶۰ و حتي ۵۰-۵۰هم؛اينقدر قدرت دارد كه زندگي هایمان را متحول كند...

 

...

"
اصل 90/10 را کشف کنید
این اصل، زندگی شما را دگرگون خواهد کرد
(یا حداقل، روش شما در عکس‌العمل به مسائل را متحول خواهد کرد)


این اصل چیست؟

10% از زندگی، آن چیزی است که برای ما اتفاق می‌افتد.

و 90% از زندگی را خود شما با واکنش‌هایتان به امور تعیین می‌کنید.


این یعنی چه؟

یعنی
ما واقعا بر 10% از اتفاقاتی که برایمان می‌افتد هیچ کنترلی نداریم.

ما نمی‌توانیم ماشین در حال سقوطی را از سقوط کردن بازداریم.
هواپیما ممکن است دیر برسد و تمام زمان‌بندی‌های ما را به هم بریزد.
یک راننده دیگر ممکن است ما را در ترافیک اسیر کند.

ما بر این 10% هیچ کنترلی نداریم.

اما، 90% دیگر، فرق دارند.
90% بقیه را "شما" تعیین می‌کنید.


چگونه؟
با عکس‌العمل‌هایتان.

چراغ خطر را شما کنترل نمی‌کنید.
اما، شما می‌توانید واکنش خود را به آن کنترل کنید.

اجازه ندهید مردم شما را احمق فرض کنند.
"شما" می‌توانید واکنش‌های خود را کنترل نمایید.


اجازه بدهید مثالی بزنم :

شما با خانواده‌تان در حال صرف صبحانه هستید.
دست دخترتان به فنجان قهوه می‌خورد و فنجان روی لباس کار شما می‌ریزد.

شما روی این اتفاق، هیچ کنترلی ندارید.

بعد چه اتفاقی می‌افتد؟
این، با واکنش شما تعیین می‌شود.

شما فریاد می‌زنید.
دخترتان را به خاطر ریختن قهوه، با خشونت سرزنش می‌کنید.
او شروع به گریه می‌کند.

بعد از سرزنش دختر، رو به همسرتان کرده و
او را به خاطر گذاشتن فنجان نزدیک لبه میز
مواخذه می‌کنید.
و یک درگیری لفظی پیش می‌آید.

با عصبانیت، به طبقه بالا رفته و لباستان را عوض می‌کنید.
به طبقه پایین برگشته، و دخترتان را می‌بینید که در حالیکه گریه می‌کند،
مشغول تمام کردن صبحانه‌اش است تا برای رفتن به مدرسه حاضر شود. او از سرویس مدرسه هم جا می‌ماند.


همسرتان رفته، چون باید زودتر سر کارش می‌رسید.
شما به سوی ماشین می‌دوید تا سریع‌تر دخترتان را به مدرسه برسانید.

چون دیر شده، با سرعت 70 کیلومتر در ساعت، در جایی که حداکثر سرعت مجاز، 50 کیلومتر بر ساعت است می‌رانید

با 15 دقیقه تاخیر و پرداخت 60 دلار جریمه،
به مدرسه می‌رسید.
دختر شما، بدون خداحافظی، پیاده شده و به طرف ساختمان مدرسه می‌رود.

پس از رسیدن به محل کار، و با 20 دقیقه تاخیر،
متوجه می‌شوید که کیفتان را جا گذاشته‌اید.

امروز بسیار بد شروع شد. این‌طور که پیش می‌رود، به نظر می‌رسد بدتر و بدتر شود.
به هرحال منتظر می‌مانید تا به خانه برسید.

و به خانه که می‌رسید، متوجه اشکالی در رابطه همسر و
دخترتان با خود می‌شوید.

چرا؟
به خاطر رفتاری که صبح انجام دادید.

الف) آیا قهوه باعث شد؟
ب) آیا دختر کوچک باعث شد؟
ج) آیا پلیس باعث شد؟
د) آیا "شما" باعث شدید؟


جواب، گزینه " د" است.

شما هیچ کنترلی بر اتفاقی که برای فنجان قهوه افتاد نداشتید.

اما چگونگی واکنش شما در آن 5 ثانیه
باعث پدید آمدن آن روز بد شد.

این چیزی است که آن روز، می‌توانست و می‌باید اتفاق می‌افتاد:

قهوه روی لباس شما می‌ریزد.

دخترتان بغض می‌کند.

شما به ملایمت می‌گویید:

"اشکالی نداره عزیزم، فقط از این به بعد بیشتر دقت کن"

سریع، یک حوله برمی‌دارید و به اتاق بالا می‌روید، لباستان را عوض می‌کنید.
کیفتان را برمی‌دارید، می‌روید طبقه پایین. از پشت پنجره، دخترتان را می‌بینید که سوار سرویس مدرسه‌اش می‌شود.
او برمی‌گردد و برای شما دست تکان می‌دهد.
شما 5 دقیقه زودتر، با سلامی شادمانه به همکاران، از راه می‌رسید.
تفاوت را احساس می‌کنید؟


دو سناریوی متفاوت
هر دو با یک شروع
و هر کدام، با پایانی متفاوت
چرا؟
به خاطر نوع واکنش شما.


شما، واقعا بیش از 10% بر چیزی که
در زندگی‌تان اتفاق افتاد، کنترل نداشتید.

90% بقیه، با واکنش شما مشخص شده است.


در اینجا چند روش برای به کار بستن اصل 90/10 را می‌آوریم:

اگر کسی، علیه شما چیزی گفت،
مانع نشوید.
اجازه بدهید آتش حملاتش خاموش شود.
شما نباید اجازه بدهید که نظرات منفی
روی شما تاثیر بگذارد.

و بهترین عکس‌العمل را انجام دهید تا روزتان خراب نشود.
یک عکس‌العمل اشتباه، ممکن است منجر به از دست دادن یک دوست،
اخراج شدن، یا به شدت عصبی‌شدن شود.


اگر کسی در ترافیک راه شما را ببندد، عکس‌العمل شما چیست؟

آیا تعادلتان را از دست می‌دهید؟
یا به فرمان می‌کوبید؟ (یکی از دوستان خود من، فرمانش به همین خاطر کج شده بود)
آیا ناسزا می‌گویید؟ یا آمپر می‌چسبانید؟
چه کسی نگران است اگر شما 10 ثانیه دیرتر به سر کار برسید؟
چرا اجازه می‌دهید ماشین‌های دیگر باعث شوند رانندگی شما خراب شود؟


اصل 90/10 را به خاطر بیاورید،
و اصلا نگران نباشید.

به شما گفته‌اند که شغلتان را از دست خواهید داد.
چرا آزرده و بی‌خواب شده‌اید؟
این مشکل حل خواهد شد.

این انرژی و وقتی که صرف نگرانی می‌کنید را
صرف یافتن یک کار جدید کنید.

هواپیما تاخیر دارد. و این باعث می‌شود که زمانبندی امروز شما فشرده‌تر شود.

چرا ناراحتی خود را سرِ خدمه پرواز خالی می‌کنید؟
او بر آنچه پیش می‌آید، کنترلی ندارد.

از زمانتان برای مطالعه، یا شناختن بقیه مسافران استفاده کنید. چرا عصبانیت؟
این کار، وضع را خراب‌تر خواهد کرد.


اکنون شما اصل 90/10 را می‌دانید.
آن را به کار بگیرید تا از نتایج آن شگفت‌زده شوید.

افراد اندکی این اصل را می‌دانند و آن را به کار می‌گیرند.


نتیجه؟
خودتان آن را به چشم خواهید دید!

میلیون‌ها انسان از مهار نکردن استرس،
بلایا، مسائل و سردرد
رنج می‌برند.

همه ما باید اصل 90/10 را درک کرده،
و آن را به کار ببریم.

آن اصل می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد!

فقط نیروی اراده لازم است تا خود را مجاب کنیم
و تمرین بیشتری داشته باشیم.


به طور قطع، هر کاری که ما انجام می‌دهیم، بخشیدن، صحبت کردن، یا حتی فکر کردن، مانند بومرنگ هستند

 چون آنها به سوی ما بازمی‌گردند ...

اگر می‌خواهیم چیزی دریافت کنیم، می‌بایست اول یاد بگیریم که ببخشیم ...
ممکن است با دستان خالی از دنیا برویم،
اما قلب ما از عشق لبریز خواهد بود ...

و کسانی که عاشق زندگی هستند نیز،
این احساس در قلبشان حک شده است.

***

با بکار گیری این اصل از زندگی لذت ببرید.

"

 


نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 4:45 توسط زندگی| |

چقدرررررررررررر دلم برای اینجا تنگ شده است...

نمیدانم به آن عادت کرده ام ویا دوستش دارم...

برایم فرقی هم نمیکند...مهم این است که دلتنگش میشوم و بخشی از لحظه های زندگیم را به خود  اختصاص داده است...

با اشتیاق پست هایم را مرور میکنم...حقیقتش خیلی دوستشان دارم...

حتی پستهای به قول عاطفه کپی پیست شده اش را...

به آرشیو کنار صفحه نگاه میکنم...

چقدر زمان زود گذشته است...

شاید زیباترین چیزی که نوشتن در این صفحات را معنا میدهد همین  ماندگاری در گذر زمان است...

اینکه بعد از مدتی بیایی و احساس و فکر روزی در سالهای گذشته به جزئیات برایت تازه شود...

حس پیچیده ایست...هم از گذر بعضی از آن روزها خوشحالی و هم دلتنگ آنی..آرزوهای آنروزت که اکنون ممکن است دیگر برایت آرزو نباشد و به تمام آنها رسیده باشی برایت شیرینند...یاد و خاطره ی آنچه برای بدست آوردنشان از سر گذراندی حال که آنها را در اختیار داری برایت دلنشینند...

خاطره ی نگرانی هایت از بروز اتفاقاتی که هیچ وقت هم پیش نیامد یادت می آورد که چقدر بیهوده خودت را نگران و آشفته میکردی...

به خیلی از دغدغه های آن روزت لبخند میزنی به نشان آنکه چقدر ناچیز بودند و  یاد خیلی از دغدغه های آن روزت دوباره تو را دلتنگ میکند...

این صفحات پُراند از آرزوها و خاطرات آدم هایی که لحظه هایمان را با آنها قسمت کردیم.... آدمهایی که گاه حتی اسم آنها را هم در این صفحات نداریم اما مرور برخی خاطرات یاد آن ها را در دلمان تازه میکند...یادی که گاه  هیچ کس از آن چیزی نمیداند...

روزهای آینده ی ما نیز جنسی شبیه به روزهایی که برما گذشته دارد... روزهای آینده هم پر از آرزو و بیم وامید خواهند بود......پر از غم و شادی...پر از نگرانی و آرامش...پر از دغدغه های مختلف و خوشی های رنگارنگ...پر از آدم هایی که ردپایشان حتی برای راهی هر چند کوتاه در مسیر زندگی با ما خواهد ماند...پر از اتفاقاتی که ماهیت زندگی بر آنها معنا دارد...

 چند روز پس از این آینده ای که گفتم روزی خواهد آمد که بار دیگر  مانند امروزبه سادگی خیلی از دغدغه هایمان لبخند خواهیم زد و از اینکه چقدر بیهوده نگران چیزی بودیم که هیچ وقت اتفاق نیافتاد افسوس خواهیم خورد و بغلی پر از آرزوهای براورده شده خواهیم داشت و در سر به یاد هزاران آرزوی براورده نشده خواهیم بود...

و این قصه به دفعات تکرار خواهد شد...

 در این میون کاری از دستمون برنمیاد جز اینکه مراقب روزهای زندگیمون باشیم...لحظه لحظه ی این روزها بهای زندگی جاودانه ای خواهند بود که پیش روی ماست و باید برای آن تلاش کنیم...پس بیایید طوری زندگی کنیم که چند روز پس از آینده افسوس هامون برای از دست دادن لحظه های این زندگی کمتر باشند...

پی نوشت...

سال ۱۳۸۹ با همه ی اتفاقات شادی آور و گاه ناراحت کننده اش گذشت... 

شکر خدا به خیلی از آرزوهایی که سال قبل سر سفره ی هفت سین داشتم رسیدم...برای براورده شدن بقیه ی اونها هم تلاش میکنم و منتظر میمونم...

گاهی وقتی بعضی از آرزوها تو اون بازه ی زمانی که من در نظر گرفتم  براورده نمیشن با خودم میگم شاید یکی زودتر از من  و با ایمان و عشق بیشتری نسبت به من اونو از خدا خواسته باشه...پس  این سهم و حق اونو که زودتر به آرزوش برسه!!!!

اما اینها دلیل  این نمیشه که آرزوهامو بارها و بارها از خدا نخوام...پس مثل همیشه بسته های رنگارنگ و روبان زده ی آرزوهامو میبرم پیش خدا...منتظر میمونم تا خدا دونه دونه روبان بسته ها رو باز کنه...

اول هم ازخدا میخوام اون بسته ای رو که توش  آرزوی سلامتی و شادی و عاقبت به خیری و آرامش  و عشق و  پاکی را برای لحظه های زندگی شما گذاشتم رو باز کنند...

...

سر سفره ی هفت سین یادتون در یاد و خاطرم  خواهد بود...سال نو مبارک...

 

...

 

خدایا...

ما را به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن تا کوچکی چیزهایی که نداریم آرامشمان را بر هم نزند... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 15:24 توسط زندگی| |

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا،بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت رابه نظاره نشسته بودم...

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،

اشکهایت به من رسید...

و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم...

تا باز هم از جنس نور باشی و ازحوالی آسمان،چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود...


گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود...

که عزیزتر از هر چه هست...

ازاین راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید...

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی،

چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی،

چیزی نگفتی،

 بارها گل برایت فرستادم،

کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. ..

آخر تو بنده ی من بودی...

چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد ...

توصدایم کردی...

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر...

من میدانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم...


گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارم....


گفت: عزیزتر از هرعزیز... من دوست تر دارمت ...

 


 پی نوشت:

- این پست نقل قول بود.

--شاید اگر تو شرایطی غیر از این روزها این مطلب رو میخوندم اینقدر برایم قابل درک نبود...

---این روز ها عمیقا به این باور رسیدم که چقدر خوبه که ما خدا رو داریم...درست تر بگم...چقدر خوبه که لطف خدا شامل حالمون میشه تا توجه ما به این نکته جلب بشه که خدا همراه ماست و میتونیم با اطمینان به حضور و وجودش دلگرم و امیدوار باشیم...

چقدر بعضی لحظه های سخت به اونایی که خدا رو فراموش کردند سخت تر میگذاره...

خدایا...هیچ وقت نذار مهر و عشق  و یاد بی مانندت رو فراموش کنیم ...

 

----خدا رحمت کند مرحوم شریعتی را...وقتی ازشون این جمله رو خوندم که "اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من استخیلی لذت بردم اما این روزها به این نتیجه هم رسیدم که شاید خدا نه تنها جانشینی برای تمام نداشته های ماست بلکه  گاهی بهترین جانشین برای بعضی داشته های ما نیز هست ...

-----مراقب خدامون باشیم...به یادش باشیم و شک نکنیم که به یادمون هست...

"همانا با یاد خدا دلها آرام میگیرد"

------مهربانترین خدا، دوست دارم....ممنون که هستی...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 1:48 توسط زندگی| |

 

اگر به من بگن آیا تو زندگیت به این نتیجه رسیدی که وقتی خدا چیزی رو ازت بگیره بهترش رو به تو هدیه میکنه، کمی فکر میکنم و با یادآوری نام  تو میگم ...بله ...به من ثابت شده...

اگر به من بگن فقط سه نفر از تاثیر گذارترین افراد زندگیت رو نام ببر کمی فکر میکنم و اسم تو رو میان اون افراد نام میبرم....

اگر به من بگن چرا جز این سه نفر انتخابش کردی؟؟؟  دیگه فکر نمیکنم و فوراْ جواب میدم:

به خاطر صداقتش...به خاطر مهربونیش...به خاطر معرفتش....

به خاطر اینکه تو لحظه های حساس زندگیم همیشه  همراه و کنارم بوده...

به خاطر اینکه صدق و  صفاشو با تمام وجودم احساس میکنم...

به خاطر اینکه سعی میکنه وجود و حضور خدا رو ملاک گفتار و رفتارش قرار بده...

به خاطر اینکه حس میکنم با خوشحالیم عمیقا خوشحال میشه...

به خاطر اینکه  تو کلمه کلمه ای  که به من میگه دنیایی از خیرخواهی و مهربونی موج میزنه...

به خاطر اینکه...

به خاطر اینکه...

......

......

اگر به من بگن خوب...کافیه!...حالا تو در مقابل این همه خوبی که گفتی چه کار میکنی؟...

کلی فکر میکنم و وقتی چیزی به ذهنم نمیرسه سرمو پایین میندازم و سکوت میکنم...بعد خیلی آروم زیر لب میگم...

ببخشید...من فقط سپردمش به خدا....

پی نوشت:

اینها را در وصف یکی از دوستانم نوشتم...همان دوستی که پیشتر درباره اش گفته بودم اگر به قداست کلمه "دوست" ایمان نداشتم برای نامیدن او به دنبال واژه ای مقدس تر میگشتم....خاطر نازنینتان هست؟

امروز سالروز میلاد اوست...

حقیقتش برای من همیشه تولد یکی از شکوهمندترین اتفاقات این زندگیست...میخواهم در این صفحات مجازی که اکنون مدتیست  با روزهای زندگی من عجین شده است شکوه و شادی سالروز  میلاد یکی از عزیزترین عزیزان زندگی ام را به یادگار ثبت کنم...شاید چند سال بعد لذت خواندن این سطور خاطره ی زیبای دیگری را در زندگی ام به یادگار بگذارد...آخر حتی یاد  خوبی ها  و زیبایی ها  هم  آبستن هزاران خوبی و زیباییست...

باشد که هیچ گاه یادم نرود وجودش موهبتیست از جانب پروردگار ...

لیلا جان...تولدت مبارک...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:4 توسط زندگی| |

 

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

 

این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

                                                                  
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.


 


میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.


اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

                                                          
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.


آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند. 

میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

    عرفان نظرآهاري

این متن را دوست داشتم ...آنقدر دوست داشتم که به جان خریدم حتی اگر در دل هم   بگویید"این پست هم که نقل قول است" آن را تقدیم شما کنم و آرزویم این باشد که نور و عشق وهدایت سفره ی الهی  طعام سفره ی دلتان گردد....

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:53 توسط زندگی| |

 

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود...


مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست...

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و  گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود...

سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت...

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت ...

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ...

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست...او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم...

 

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

  

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید:

شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

 
پیرمردلبخندی زد و گفت:

من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم...

من آرامش برگ را می پسندم...

ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت...

 

 برگ یا سنگ بودن ...انتخاب با ماست...

 

پی نوشت:

-این پست نقل قول است ...

-- چهاردهم مرداد ماه گذشته ، پیش از ثبت پست عکس های یادگاری  یکی از دوستان  ارجمندم آمد و  از سر لطف و سخاوت قلبی  و دل مهربانش برای من چنین نوشت...

 "سلام خانم زندگی
احوالاتتون بر وفق مراد هست انشاا...
بخاطر مطالب خالصانتون متشکرم
چند وقتی هست که پست جدید نذاشتین
ما منتظریم ها..."

ایشون دوستی  هستند  که  من  تا کنون  به خاطر اینکه خودشان  وبلاگ ندارند نتوانسته ام پاسخ لطف و پیگیری هایشان را بدهم ...اما نظرات ارزشمند ایشون رو به دفعات در صفحات این وبلاگ  به  یادگار دارم و شرمنده ی تمام مهربانی ها و پیگیری هایشان بوده و هستم...

اکنون مدتیست که افتخار این حضور را ندارم...

بنابراین  به پاس تمامی محبت ها و پیگیری های  گذشته ی ایشان میخواهم از ایشان یاد کنم و بگویم  ...

 اکنون  حدود یک ماه است که من منتظر  حضور ایشان هستم...


 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 19:24 توسط زندگی| |

 

 

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

 

آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.


به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته روياهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....


فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...


شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

(عرفان نظر آهاری)

 

 

پی نوشت...

شاید  وقوع شب قدر در چند شبی که همه از آن نام میبرند محتمل تر باشد اما  این احتمال نباید باعث بشه قدر شب های دیگه ی عمرمون رو ندونیم.... میشه از ديدگاه عرفاني شب قدر را اينگونه معني كرد كه شبي است كه آدمي بتواند قدر و منزلت انساني خويش را بشناسد؛ هر وقت و در هر زمان و در هر مكاني كه به اين معرفت دست يافتيم كه قدر و قيمتمان خداست و تنها بايد به او تكيه كنيم؛ آنشب قطعا شب قدر ماست... اندیشه ی نهفته در این عبارت رو خیلی دوست دارم که...

هر شب شبِ قدر است اگر قدر بدانیم...

 ...

 

 قدر ِشب های قدر مون  رو بدونیم...چرا که  خالق شب قدر  خودش فرموده است...

ما اين قرآن عظيم الشآن را در شب قدر نازل كرديم...


 و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد........


 شب قدر ( به مقام و مرتبه ) از هزار ماه بهتر و بالاتر است....


 در اين شب نازل كرد فرشتگان و روح را باذن خدا از(براي) هر فرمان....


 اين شب رحمت ؛ سلامت و تهنيت است تا صبحگاه ( شهود )............

 

 و این آیه ی پایانی چقدر به آدم آرامش میده...

شبی پر از سلام که سلامتی را میرساند...شبی که خدا رحمت و تهنیتش را به بندگانش هدیه میکند...

شاید همین آیه به تنهایی کافی باشه تا این انگیزه رو پیدا کنیم که  تو  تمام شب های قدر  زندگی خوابمون نبره  و بیدار  و آگاه ،منتظر سلام خدای مهربون باشیم...

آخه  باید جواب سلام خدا رو بدیم...

 

...

شب قدرتون مبارک...تقدیرتون زیبا و پسندِ خدا...

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 0:9 توسط زندگی| |

Design By : Night Melody